سلام دوستای عزیزم![]()
نمی دونم چه طور باید شروع کنم وچی بگم فقط اینو میدونم که این وبلاگ رو برای این بوجود اوردم که تنهاییی وفراقتم رو با سر زدن به شماها دوستان پر کنم ولی حیف که این ارزو هم محقق نشد فهمیدم این من نیستم که از این دنیای تصنعی وبی معنی تنها قدم نمی زنم اطرافم ادمهای زیادی هستن که نه مثل من ولی شبیه به من زندگی میکنن ناامید و تنها وبی هدف در تلاطم این زندگی دریایی غرق شدن وشنا کردن بلد نیستند کسی تو این دنیایی به این بزرگی نیست که شنا کردن رو به من یاد بده فقط یه قایق به من میده ومیگه برو برو برو اما......
این روزا اسمون دلم مثل این زمستون بارونی بارونی خوش به حال اسمون میدونید چرا بهتون میگم چون با بارشش رنگ ابیشو صاف وپاک میکنه زلال زلال خوش به حال زمین که با بارش بارون با بوی مطبوع خاکش میگه منم پاکم پاک پاک خوش به حال ابر که با ریزش بارون اونم سفید مثل یه تیکه ماه میشه وخودشو به رخ ما میکشه
شعری برای تو
تو را دیدم در کنار جوی چشمه تنهایی
دیدمت تنها وخود را همنام تو پنداشتم
قدم زنان هر روز بسویت امدم
دریغا که در پستوی این دل
ندیدم کسی بتو مینگرد با جان ودل
نمی پنداشتم تو دور شوی
مرا با صد امید کشاندی یک قدمیت
با نگاهت نشانم ندادی فراق را
اما مرا با تنها یی وفراق خویش گذاشتی
دانستم کیست ان دل که در فراقت میسوخت
او نیز تورا از من ربود چرااااااااااا
مگه تنهای این دنیا نبودم
برد تو را جسمت را روحت را قلبت را
ربود از من قلبم را وماندم بدون قلب
اما نتوانست امیدم را بگیرد ز من؟
تا تموم ثانیه های ضربان قلب ربوده ام
به یادت خواهم مرد به فکرت خواهم خوابید
تا به هم رسیم در ان سوی هفت اسمان



